تشنه باید سوخت در این کربلای سوخته

چون نسوزم پا به پای نخل های سوخته
آشنا سوزد به پای آشنای سوخته

وقتی آن شب آسمان آتش به روی ما گشود
نخل ها ماندند و این بی دست و پای سوخته

نایمان مانند نای نازک نی ها گرفت
بس که نالیدیم شب ها با صدای سوخته

داد ما را بعد از این با دیده می باید شنید
نیست غیر از دود دل، فریاد نای سوخته

چشم امیدی به «الوند» و «فرات» و «دجله» نیست
تشنه باید سوخت در این کربلای سوخته

هیچ کس چون من نمی داند چه معنی می دهد
در هوا پیچیدن بوی حنای سوخته

قصر شیرین من «قصری»، عروس غرب بود
حجله هایش بوده اند این نخل های سوخته

کیومرث عباسی قصری


/ 1 نظر / 10 بازدید
محمد حسین خدایی

ناله ای دارم چو نی امشب زنای سوخته آتشی درناله دارد این نوای سوخته آشنا با درد ایّام وقرین محنت است مانده درآتش دل دردآشنای سوخته آتشی درسینه دارد امشب اردرد فراق تابه کی سوزد درآتش این سرای سوخته عندلیب ازشوق گل دارد حیاتی درقفس زنده عشق است این دستانسرای سوخته صورتی مانده است بی معنا ازآدم این زمان چهره ها گم گشته درآیینه های سوخته زاغ مفلس تاهما گردیده" شیوا "این زمان جزسیه بختی ندارد این همای سوخته